خط و خالش از غرور
قلب سرخ و وحشی اش
مثل شر و مثل شور
توی سینه ام نشسته است
یک پلنگ سر به تو
سرزمین او کجاست ؟
کوه و جنگل و درخت ، کو ؟
این قفس چقدر کوچک است
جا برای این پلنگ نیست
او که مثل کبک ، خانه اش
زیر برف و کنج تخته سنگ نیست
پنجه میکشد به این قفس
رو نمیدهد به هیچ کس
او پر از دویدن است
آرزوی او
رفتن و به بیشه های آسمان رسیدن است
آی با توام ، نگاه کن
امشب این پلنگ
از دل شب ، این شب سیاه
جست میزند
روی قله ی سپید ماه !
"عرفان نظر آهاری"
پ.ن :
به من نزدیک نشو .... من یه پلنگم !
دختر پائيز
چشمان به راهم را
پايان انتظار بخشيد....
پ.ن :
عيدتون مبارك...پائيزتون قشنگ ...
"دوست ترم ميداري"
صبورا !
تپه اي سكوت ، نصيب دور دست ميكني
گنج پنهاني ، نصيب خاك .
سكوت و ستاره نصيب دشت ميكني
سيب و سايه نصيب باغ.
گريه ي كودكان و زخم آدمي
فقر دشت و راه هاي بي نشان ،
نصيب من .
رحيما !
چه دوست ترم ميداري !
پ .ن :
1- هيوا مسيح – كتاب : شباني كه دست هاي خدا را ميشست .
2- اين كتاب رو سال پيش خوندم... چندبار قرار بود در اين وبلاگ ازش حرف بزنم ولي
موقعيتش پيش نيومد!
3- پيشنهاد ميكنم حتما بخونيدش... كتاب فوق العاده ايه ...
4-بعد از اين بيشتر ازش مينويسم.
دلم از بيابان پر است – كه هر بار – گوشه اي از دستگاه تنهايي ام را-
يا ماه ميخواند در ني ِ كوچكي – يا گلوي سرگردان پارسايي بي نام – در من .
.
.
.
ميدانم از ذكر بسيار ديشب است – كه امروز –
تمام بيابان را بهار ميبينم.
" هيوا مسيح"
چقدر دردناكه وقتي يه قاصدكي مياد پيشت هيچ پيغامي نداشته باشي كه با اون براي عزيزي بفرستي.
شايدم هيچ عزيزي نداري كه براش پيغام بدي !
و فكر كردن به گزينه دوم روحت رو به درد مياره....
چه غربتي ست، عزيزان من كجا رفتند ؟
تمام دور و برم پر ز جاي خاليها
پ.ن : امروز چندتا قاصدك اومدن داخل اتاقم... من هيچ حرفي براي گفتن به اونا نداشتم...
فقط بهشون گفتم اشتباه اومدين و بعد فوتشون كردم كه برند.ولي نميدونم چرا اصرار دارند كه اينجا بمونند...
*" عاشق هر كس كه شدي ديگه نميتوني فراموشش كني. واسه همينه كه به نظر من عشق يعني هيولا.
تا وقتي كه كسي رو دوست نداشته باشي راحتي اما همين كه عاشقش شدي اون كوه مياد سراغت .
واسه همينه كه به نظر من هر زن يعني يه كوه غصه .من كه از عاشق شدن مثل هيولا ميترسم.
تو نميترسي؟ "
تصميم داشتم اين مطلب رو حدود يك ماه و نيم پيش كه اين كتاب رو خوندم در اينجا بنويسم.
ولي به دليل مشغله هاي مختلف فرصتش پيش نيومد.
در اينباره من با مصطفي مستور موافقم...كه عشق مثله هيولا ميمونه ! يه هيولاي لطيف كه دوست داري
داشته باشيش ولي وقتي گرفتارش ميشي ميبيني خيلي وحشتناكه ...
خوشبختانه يا متاسفانه من تا حالا گرفتار هيولاي زميني نشدم !
به نظر من اين هيولاي لطيف با همه ي اضطراب ها و ترس هايي كه با خودش داره خيلي زيباست !
همه ي آدما اين هيولا رو همراه خودشون دارند... هيولاي خيلي ها خوابه ! يعني بايد يه اتفاقي بيفته و يه
شخصي پيدا بشه كه بتونه اون هيولاي لطيف درونت رو بيدار كنه... و اگه بيدار شد اونوقته كه سختي ها
شروع ميشه... تو بايد طرف رو دوست داشته باشي... بايد عاشقش باشي و به خاطر اون بتوني از همه ي
دارايي هاي خودت بگذري... حتي از جونت كه گرانبها ترين دارايي توست ... اين تنها راه حله...
چون اين اسمش عشقه! فكر ميكنم اگه چيزي غير از اين باشه بايد شك كني كه هيولاي درونت بيدار شده
يا نه. و بايد بفهمي توهمي كه فكر ميكني عشق بوده فقط يه دوست داشتن سطحيه...
به نظر من اين هيولا فقط يك بار بايد بيدار بشه و به دست يه شخص خاص..
كسي كه ارزش اين همه از خودگذشتگي رو داشته باشه... و اگر هيولاي لطيف درونت بيدار شد و ناگاه با
يه شخص نالايق مواجه شد ميميره ...به همين راحتي ... فكر ميكنم آدم بايد در اينباره خيلي دور انديش باشه.
پ.ن :
1- *بخشي از كتاب "من گنجشك نيستم " مصطفي مستور
2-نماز و روزه ي همگي قبول ...
3- شبهاي فوق العاده اي رو پيش رو داريم... ما رو از دعاي خيرتون بي نصيب نگذاريد.به ياد همتون هستم.
چشم بسته
گوش بسته
زبان بسته
حيواني !
زبانش را هم بستند
فقط سكوت - سكوت - سكوت
من هنرم را به تحصن ميگذارم
تو مرا
و قلب كوچكم را به تحريم ميكشي
و او
تمام دار و ندار ما را
به تاراج ميبرد
حتي ندارهايي كه روزي دار ميشدند !
كه روزي دار ميشوند
براي من و
گردن باريكتر از مويم !
دهاني باز ميشود :
- تاراج كجاست ؟
و ناگاه صداي گلوله
و باز سكوت ...
جامه نيستند
تا ز تن درآورم
"چامه و چكامه " نيستند
تا به "رشته ي سخن " در آورم
درد هاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
.
.
.
درد حرف نيست
درد ، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم ؟
"قيصر امين پور"
اين روزها دلتنگي هام زياد شدند
دلم براي "آرزو " يي كه دلتنگي اش امام زمان بود تنگ شده....
براي رمضان هم ....
.
.
اين روزها زياد خوشحال نيستم ...ولي اميدوارم شما در اين اعياد شاد باشيد...
کالبدم تنگ شده !
دلم نمیگنجد در این پوسته ی بیمار
حصار سینه ام
قفسی شده
برای روحم ، دلم ، خودم ...
-------------------------------------
پ.ن : دلم برای پاییز تنگ شده... و یک هوای ابری ... دلم برای یک شعر بارانی هم ...
ما ميرويم چون دلمان جاي ديگر است
ما ميرويم هر كه بماند مخيّر است
ما ميرويم گرچه ز الطاف دوستان
بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است
دلخوش نميكنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
ما ميرويم مقصدمان نامشخص است
ما ميرويم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است
ديري ست رفته اند اميران قافله
ما مانده ايم و قافله پيران غافله
اين جاده گرچه بار من و پاي سنگ نيست
بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست
" شاعر : ؟ "
در كوچه هاي خاطره گم شد
در جاده هاي فاصله جا ماند
همراه من همراه من نماند
همراه من همراه من نبود
حالا هر روز با شماره ي همراهت كه در دسترس نيست...
حق با تو بود
كوچه به بن بست ميرسيد .....
"راضيه بهرامي"
چه مغرورانه از هم گریختیم .
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خدا .
هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان ....
-----------
پ.ن ۱ : از اینکه چند وقتی نبودم معذرت میخوام.... احتمالا تا پایان امتحانات دانشگاه هم نتونم به روز کنم...
پ.ن ۲ : ببخشید که اینجا بی خبر به روز میشه...
که چشم باران دارم ز خشکسالی ها
به باد حادثه بالم اگر شکست ، چه باک !
خوشا پریدن با این شکسته بالی ها !
چه غربتی ست، عزیزان من کجا رفتند ؟
تمام دور و برم پر ز جای خالی ها
زلال بود و روان رود رو به دریایم
همین که ماندم مرداب شد زلالی ها
خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
که دل زدیم به دریای بی خیالی ها
"قیصر امین پور"
"بار دیگر شهری که دوست میداشتم- نادر ابراهیمی"
- ما میتوانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم .
و البته ، این تقدیر نبود ؛ این یک انجماد ارادی بود !
.
.
.
- پسرکی زمین میخورد . مردی صدایش را بلند میکند نه پسرک را !
بخش هایی از کتاب « بار دیگر، شهری که دوست میداشتم - نادر ابراهیمی »
"سلام به اونکه تو دلم درخشید
من دیگه دوستت ندارم ، ببخشید ! "
به همین راحتی؟؟؟
آهنگ بعد ! :
" چرا دوستم نداری؟چرا میخوای منو تو بی کسی تنها بذاری؟بهم بگو چجوری ، میخوای رو این همه خاطره پا بذاری ؟! "
آدم حالش به هم میخوره وقتی میبینه بعضیا مفهوم بزرگ عشق رو با این اراجیف به راحتی به لجن میکشند...
پ.ن :
1- آهنگ ها به صورت رندوم و درست پشت سر هم پخش شد !
2- از دوستان خوبی که در پست قبلی راجع به اون شعر نظرات و انتقادات به جای خودشون رو مطرح کردند بسیار ممنونم... هیچ دفاعی ندارم که از شعرم بکنم چون کاملا حق با شماست ! خودم هم با وزن و دوگانه بودن اون شعر مشکل دارم.. انشالله به زودی ایراداتش رو رفع میکنم.
میترسم باز حضورت در میون دشتی از اندوه من گم شه
میترسم آسمون شب بازم تسلیم چشمات شه
حواست هست ؟ اینجا صحنه ی تکرار هر روزه
اگه غفلت کنی قلبت واسه اون لحظه های رفته میسوزه
منم یک آشنا از همین نزدیک های دور
به یاد آور مرا از پی آن روزگار و اشک های شور
منم من ، دوره گرد ساکت و خاموش
که روزی داشتم یک کوله از لبخند ها بر دوش
بیا بنگر هبوطم رو در این دشت پر از خالی
بیا بشکن سکوتت رو بگو داری چه احوالی
-------------------------------------
پ.ن :
1- سال نو مبارک...برای همه ی شما سالی سرشار از عشق و مهربانی آرزومندم.![]()
2- بابت این غیبت طولانی معذرت میخوام.مدتی در دنیای مجازی کم رنگ بودم.
3- التماس دعا ![]()
"هر انساني يك كلمه است ! اما معناش رو خودش ميسازه و زندگي.
بعضي ها كلمه ي مقدسي هستند و بعضي پوچ و بعضي كلمات ركيك !
بعضي زشت و بعضي زيبا."
اين جمله خيلي برام جالب بود... وقتي خوندمش به اين فكر كردم كه من چه كلمه اي هستم ؟!
معناي واقعي من خودم هستم !
فكر ميكنم ارزش واقعي آدم ها وقتيه كه خودشون باشند...هر كسي كه خودش باشه كلمه مقدسيه!
چون همه ي كلمات وقتي متولد ميشند مقدسند .اون موقع هنوز هیچ رنگی به خودشون نگرفتند.
بعد به مقتضاي زمان و مكان تغيير ميكنند...
يكي زشت ميشه يكي زيبا ، يكي هم ركيك ، عده ي معدودي هم مقدس ميمونند....
تا حالا به اين فكر كردي كه تو چه كلمه اي هستي ؟؟؟
--------------------------------------------------///
پ.ن : برگرفته از كتاب استخوان خوك و دست هاي جذامي – مصطفي مستور
امروز يك روز معمولي بود مثل همه ي روزها.
حتي شايد راكدتر از ديگر روزها .
سرشار بودم از حس بي حسي !
فقط چند بار با sms هاي تبريك آميز دوستانم يادم افتاد كه امروز 20 ساله شدم !